تبليغاتX
حرف های دل

حرف های دل

خدا خیلی مهربونه
نا گفته ها ماند و تو رفتى ...

نا گفته ها ماند و تو رفتى ...
و من با نا گفته ها ماندم و خاطرات.


خاطرات را نگه مى دارم نزد خود، تا با يادشان دلتنگيم را کم کنم.
اما نا گفته ها،
نا گفته ها ماندند پيش من.
رفتنت را تماشا کردم با دلى لبريز از دلتنگى
دور شدنت را ديدم با چشمانى لبريز از اشک؛ و تو رفتى ...


ديگر بهانه اى براى بازى كلمات نيست، گويى گفتى، من نيز بايد بروم ...
کاش ميشد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد


کاش ميشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ... كاش ميشد، كاش ميشد ...

   خداحافظ دنياى من ...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت10:44توسط باران |
خدایا از دوری تو میترسم...

از خودم خجالت میکشم

از آسمان زیبایت و زمین مهربانت خجالت میکشم

از جیرجیرکها که تا صبح پیوسته تو را میخوانند

از پرندگان شباویز خوشخوانت شرم میکنم

از هر جرعه آبی که مینوشم و هر لقمه نانی که میخورم حیا میکنم

خدا جانم چگونه خود را بنده تو میخوانم ولی گناهکارترینم در بارگاهت ؟!

چگونه از دوست داشتنت با تو میگویم و نفس آلوده ام هنوز با من است ؟!

خدایا هرگز به بخشش بیکران تو شک نکرده ام

ولی از دوری تو میترسم !


 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت10:34توسط باران |
بازم باید فراموشت کنم...

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

زیبایی یک دختر در لباس هایی که میپوشد نیست

در ظاهر او نیست و در موهایش نیست

بلکه همه زیبایی یک دختر در چشم هایش نهفته است

زیرا چشم های او دریچه روح اوست

و در قلب او جایی است که عشقش به دیگران در آن قرار دارد

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت13:49توسط باران |
دلم عجیب گرفته است...

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود

 
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها 

 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........

و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!

 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !


 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست 
 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ..............
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ...........................
 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..

  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست .........................
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 
 

  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
   و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !


 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم.................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت14:32توسط باران |
تو رو فراموش کنم ...

در زندگیم ...

من آموخته ام که چگونه عشق بورزم ...

چگونه بخندم و شاد باشم...

چگونه در کارهای سختی که به من محول شده قوی باشم.

چگونه درستکار و با ایمان و بخشنده باشم ...

ولی هیچوقت قادر به آموختن این که تو رو فراموش کنم نبودم ... 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت10:41توسط باران |
خدایا فقط تو

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد،

تو او را خراب کردي،

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم،

تو دلم را شکستي،

عشق هر کسي را که به دل گرفتم،

تو قرار از من گرفتي،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي،

براي دلم امنيتي به وجود آورم،

تو يکباره همه را برهم زدي،

و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي،

تا هيچ آرزويي در دل نپرورم

هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...

تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم

و به جز تو آرزويي نداشته باشم،

و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم،

و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...

 
خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت9:50توسط باران |
برو باهاش حرف بزن
همه خسته می شوند، همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها.

ما آدمها هر کاری هم که بکنیم، آدمیم، خوابمان می گیرد، باید بخوابیم.

 گرسنه مان می شود،

آب می خواهیم و هوا و هزار تا چیز دیگر.

وای که ما چقدر چیز احتیاج داریم.

فقط تویی که هیچ وقت،

هیچ چیز نمی خواهی.

 فقط تویی که به هیچ چیز احتیاج نداری.

 نه خسته می شوی، نه می خوابی.

شبها که همه خوابند، مطمئنم که تو بیداری و مواظب دنیایی.

چشمهایم را که می بندم، دلم شور نمی زند.

خاطرم جمع است. می دانم که هستی. بالای سر همه چیز و همه جا.

خیالم راحت است؛ چون همه چیز روبه راه است؛

چون تو رو به راهش می کنی. برای اینکه تو خدایی؛ یک خدای بزرگِ بی نیاز.

فکرش را بکن. اگر خدا هم می خوابید، اگر خدا هم مجبور بود یک وقتهایی چشمش را ببندد،

اگر خدا هم خسته می شد و لازم بود استراحت کند، آن وقت چی می شد؛

چه بلایی سر این دنیا و ما می آمد.

تا حالا به سرت زده نصفه شب، وقتی همه خوابیده اند،

 حتی مورچه ها و گنجشکها، تو یکی بلند شوی و با خدا دردل کنی؛

من این کارو کردم

اگه می خوای بدونی چه حسی داره

تنها  واسه یک بار هم که شده این کار رو بکن

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:36توسط باران |
نامه های خط خطی
همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است.

 اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است.

 فردا که برگردی و نوشته های را بخوانی. به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای.

این دفتر هم فقط یک جور بهانه است؛ بهانه رد شدن و قد کشیدن.

 این دفتر- این دفتر خط خطی - نه قاعده ای دارد و نه نظمی.

 تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. با 52 هفته، که در هر هفته اش،

 تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای.

برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن.

این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند،

حال او را نمی پرسند،

 برایش نامه نمی نویسند؛

اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس.

تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم.

و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟

اسمش قرآن بود.

 کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر.

 با اینکه این روزها،

این کلمه ها همه جا هست،

اما کسی آنها را نفس نمی کشد.

 کسی با آنها زندگی نمی کند.

تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛

و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است،

تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری.

دیگر چه بگویم... که تویی و کلمه و خداوند.

پس برایش بنویس... بنویس.... هر چه که باشد...

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:25توسط باران |
خدای فوق العاده من

یک قلب، یک اتاق، چند تا کتاب،

                   یک عالمه شماره تلفن،

                                    یک دوست صمیمی، چند تا نامه یادگاری،

                دو تا راز (یکی کوچک و یکی بزرگ)،

         یک گلدان،

 سه تا آواز،

              یک دفترچه یادداشت های شخصی و یک خدا. این دارایی من است.

من آدم ثروتمندی نیستم،

                    اما از فکر این که هر چیز که پیش من است از بین برود،

                                                  دلم گرفت.

               بعد پیش خودم حساب کردم که از دست دادن چه چیزی مرا بیشتر از همه

 غمگین می کند:

 دوستانم؟

                          خاطراتم؟

                             یادگاری هایم یا آینده ام؟!

    دیدم آنچه مرا غمگین می کند از دست دادن نیست،

                         چون من هیچ چیز را از دست نمی دهم.

        هر چیزی که از من گرفته می شود می رود توی حساب خدا و برای همیشه

                                                               باقی می ماند.

            خودم هم یک روز می روم. خودم هم برای همیشه باقی می مانم.

   من از فکر این که باقی می مانم خوشحالم.

                               از فکر این که تمام نمی شوم خوشحالم.

            از این که جاودانه ام خوشحالم و فکر می کنم اگر من جاودانه باشم،

   پس تمام حس های خوبم هم جاودانه خواهد بود.

                                                   دوست داشتن هایم جاودانه می شود.

 آوازهایی که با شادی خوانده ام جاودانه می شود

          و من هیچ دوستی را از دست نخواهم داد.

    اگر قرار است یک روز بدی ها و خودخواهی ها و ناراحتی هایم از زندگی حذف شود،

اگر من بابت ندانم کاری ها و اشتباه هایم بخشیده شوم و یا جریمه بعضی از آنها را بدهم.

                     پس آنچه که از زندگی من باقی می ماند خوبی است.

حتی اگر شده آن خوبی فقط یک «مهربانی» یک «سیب»، یک «آواز» باشد!

                                           مهم نیست.

مهم این است

             که من به سمتی می روم که در آن چیزی جز نور و روشنی باقی نخواهد ماند!

    من آدم ثروتمندی هستم!

 با این حساب،

 من آدم ثروتمندی هستم که می توانم چیزی مثل «جاودانگی» را با خودم داشته باشم.

               خب، معلوم است که کتاب هایم پودر می شوند، گردنبندم از بین می رود،

نامه های یادگاری ام خاکستر می شوند،

                          شماره تلفن دوست هایم عوض می شوند.

        معلوم است همین چیزهای کمی هم که دارم از من گرفته می شوند،

  اما عشق ها و رؤیاها و فکرهای خوبی که داشته ام چی؟

حس فوق العاده ای که از دانه کردن انار توی شب یلدا داشته ام؟

                           وقتی مادرم را بوسیده ام؟

           وقتی به ماه نگاه کرده ام؟ 

  وقتی خدا را صدا کرده ام؟

                                 و وقتی با شادی جیغ کشیده ام؟

آیا این ها مرا ثروتمند نکرده است؟

آیا اینها دارایی های حقیقی من نیستند که یک روز به خاطر داشتنشان افتخار می کنم؟

                   آیا من از این که زندگی ام پر است از تیله های رنگی،

                                کلم های بنفش،

                                              هویج های نارنجی شاداب،

                                                                        خنده های بلند،

                                 یک مادر زیادی مهربان،

                                               یک پدر دوست داشتنی ،

                                     یک دوست عاشق،

                                           یک راز بزرگ و یک راز کوچک،

 یک خورشید که هیچ وقت زیر قولش نمی زند و هر روز صبح متولد می شود،

و روزهایی که هنوز وقت دارم در آنها مهربان تر باشم،

نباید آن قدر شاد باشم که احساس خوشبختی کنم؟!

من یک خدای فوق العاده دارم که قول داده است همه چیز پیش او تا

همیشه بماند و همین برای من کافی است.

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:18توسط باران |
خدایا،من همانم...

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛

 همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت.

 من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: من این حرفها سرم نمی شود.

باید دعایم را مستجاب کنی.

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛

 همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛

 همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود.

البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:1توسط باران |
خدای مهربون
وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد کاملا به او اعتماد کنید:
                چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد :
                               او شما را میگیرد اگر بیفتید
                                      یا به شما پرواز کردن را یاد می دهد !!!

 


+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت13:24توسط باران |
خسته و دلزده منم
 خسته و دلزده منم، از این همه ناباوری
            تو این دو روز زندگی، واسم نمونده یاوری
                             دیگه امیدی ندارم، به خوندن ذکر و دعا
       وقتی که تنهام میذارن عشقای من، حتی خدا
                                      غمخوار شب های دراز درد بی کسی من
        از این ترانه تا دل سنگی خود پلی بزن
                    بگو کجاست کلید اون قفل قبیح سوء ظن
 بگو رواست تو این شب شبیه شبنم پر زدن
                             هر شب و شب چشمای من، خیس سکوت خونه بود
   برای از تو گفتنم، این بهترین بهونه بود
              عزیز بی وفای من، بسه دیگه! بسه سکوت!
                         از کلبه ی شب های من، بگو کی قلبتُ ربود؟!
        قسم میدم تو رو به ماه، به این شبای اشتباه
                                      برگرد و بی وفا نمون! ترکم نکن تو نیمه راه
  قسم میدم تو رو به بغض، قسم میدم تو رو به آه
                        بیا فقط یه نیم نگاه، از بی وفاییهایت بکاه

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت19:4توسط باران |
ای کاش

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت19:47توسط باران |
باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت19:44توسط باران |
مهربان باشیم

 

خسته و در انتظار
گاه رفتن را باور نمي کنيم
گاه دير مي رسيم و تنها که شديم مي بينيم
هميشه تنها بوديم
دل ساده ما مي چرخد
زمان که مي گذرد ،عقل ما مي خندد
مهربان باشيم ...


 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت20:9توسط باران |
دیگر نباشم...
بيابان در تنهايي خود غرق است
            و نگاه منتظرش بر رهگذريست

  كه ناداني به او جرأت داده است


                        تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
             خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
                       كه گامهايش لحظه اي


سكوت سنگين خانه را شكسته است
               آسمان در تنهايي خود غرق است
      و گذار پرنده اي را مي خواهد
                                 كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
        و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
 

كه ديگر نباشم


+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت12:2توسط باران |
خدا با ماست...
نازنینم غم مخور

                       خدا با ماست

          خدا میبیندت اکنون

 خدا می کویدت حالا

                خدا اینجاست

    خدا با ماست

دلا دریاست

                  پر از غوغاست

خدا با ماست

     خدا آیینه ای از ماست

تو نازم غم مخور

                   اینبار خدا با ماست

الهی بشکنه غصت

            تموم شه بغض بی علت

      الهی که به هفت دریا

بری از اسمون بالا

                 ببینی توی اون دنیام

خدایی هست که هست با ما

تو نازم غم مخور حالا

      خدای ما حاضر است اینجا

همین حالا

               همین الان

                                                  خدا اینجاست کنار ما

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت11:47توسط باران |
نمیدانم...

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودک گستاخ و بازیگوش

و او

یک ریز و پی درپی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ...

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت11:37توسط باران |
زندگی یعنی همین...

يك دانه كور
بي آنكه دنيا را ببيند
در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريک
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
اما مدام احساس مي كرد
بيرون از اين بن بست
آن سوي اين ديوار، چيزي هست
اما نمي دانست، آن چيست
با اين وجود او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگي نيست
*
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد

او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار


 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت11:6توسط باران |
خدا خیلی مهربونه
 

هر شب نگرانیهایم را به خدا میگویم ... به هرحال او تمام شب بیدار

 است و بهترین شنونده و رازدارترین رازداران است!!!!

 

اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته 

 پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته 

خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه 

 تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت20:24توسط باران |
هر کس خدایش یک مقدار لیاقت دارد

 هر کس خدایش یک مقدار لیاقت دارد . یکی برای خدایش تره هم خرد نمی کند ولی دیگری همه امیالش را برای معبودش زیر پا می گذارد بی منت . یکی خداییش خیلی نمی ارزد و هر کاری کند معامله است و می گوید چرا جواب نمی گیرم . عبادت را با کمیت می سنجند ولی گاهی افرادی یک یا الله می گویند عرش می خندد چون دلشان زنده هست . دل گاهی مرمری است . نمی میرد و خدا می خندد و شاد است که دلی برای زندگی تلاش می کند .

خداوند برای هر کس همونقدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:55توسط باران |
از خدا پرسیدم...

 ازخدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران

  و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط

 اگر بدانيد که چطور زندگي کني

 

از خدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت ميکند خداوند فرمودند : هر وقت 

 بنده اي با من سخن ميگويد چنان به حرفهاي او گوش ميدهم که گويي به

 جز او بنده ديگري ندارم ولي او چنان سخن مي گويد که انگار من خداي

همه هستم الا او

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:51توسط باران |
دیدن خدا

خدایا! می دونی که همه این هفته داشتم به دیدنت فکر می کردم.

به اینکه کاشکی دیدنی بودی. همه اش از خودم می پرسیدم: آیا هیچ کس وجود داره که چنین آرزویی داشته باشه؟

خدایا تو خیلی خوبی

تو

تو همه سختی ها و گرفتاری ها دستمو گرفتی

تو تنهام نذاشتی

تو کمکم کردی

فقط یه کم صبر لازم بود

یادمه بهت گفته بودم خدایا دیگه خسته شدم

بهم گفته بودی صبر داشته باش

خدایا تو چقدر خوبی

خیلی جاها کمکم کردی که حتی فکرشو هم نمیکردم

خدایا من بهت قول میدم که همیشه

تو زندگیم

تو آسایش

تو سختی

تو غم

تو خوشحالی

تو ...

صبر داشته باشم

تو هم به من یه قولی بده

قول بده که در برابر صبرم کمکم کنی...

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:38توسط باران |
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:27توسط باران |
خدایا...

خدايا

با من باش، مرا نجات بده از سردرگمي، از پوچي، از بيهودگي. بزرگي قدر دريا، قطره اي را منت گذار تا مرا ياري كند كه ياراي شناختت را داشته باشم، مرا ياري كن كه زبانم را به نامت آشنا كنم، خدايا قلبي دارم مملو از دوستي و حب تو، خدايا قلبم را به نورت روشن ساز تا بتوانم با چشماني باز آياتت را ببينم، خدايا مرا نجات دهنده اي جز تو سراغ نيست، با من باش تا آخرين نفس تا هنگامي كه مرا در گور مي نهند با من باش، با من باش در غصه ها، شادي ها، رنج ها، در همه ي لحظات با من باش، فقط تو را مي خوانم و مي گويم: خدايي بزرگ دارم ... مشكلاتم كوچك و حقير مي شود.

تو نيز امتحان كن، بگو خدايا با من باش، او را احساس مي كني، او را لمس مي كني، او با توست، كنارت، كمي نگاه كن او را مي بيني، دست هايت را به سويش دراز كن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت12:25توسط باران |
بار الها...
بارالها مرا درياب و به سراغم بيا. در آن زمان که ترس و وحشت از تنهايي بر دلهامان چنگ مي زند، من تنها خودم را با ياد تو آرام مي کنم، خدايا شنيده ام که گفته اي اگر دوستت يک قدم به سويت آيد تو ده قدم به سويش مي روي اما آيا تا به حال با خود فکر کرده اي که گاهي انسان ها اين قدر حقير مي شوند که برای برداشتن يک قدم شايد تمام عمر خويش را در تکاپو باشند ولي باز هم عاجزند از قدم برداشتن.
بيا ساده باشيم، ساده به سمت دوست رويم، ساده نه با سختي، فقط بگو خدايا با من باش ... خدا دوستت دارم ...

شاخه گل رزي را از زمين چيدم ناگاه خارش به دستم نشست اما باز هم رهايش نکردم، گل قشنگ است اما باز هم به قدر خود بدي دارد پس چگونه انسان اينقدر جاهل شده که نمي تواند تو را که تماماْ خوبي هستي انتخاب کند چرا خدايا مگر هميشه انسان طالبه زيبايي نيست آخر از تو زيباتر نميشناسم خدايا من با تمام زشتي هايم از تو سخن مي گويم تو به من رخصت صحبت داده اي در حالي که هيچ زيبايان به نازيبايان رخصت نمي دهند، گل رز به آتش اجازه خودنمايي نمي دهد و قرمزي آن را خجل مي کند آتش به آب، و باد به آتش.
اما تو خدايا به ما انسان ها که پر از زشتي هستيم اجازه ي زندگي داده اي، به من فهماندي که بزرگتر از تو کسي نيست، به من فهماندي که زيباتر از تو کسي نيست، ولي باز هم به من قدرت دادي که اگر نمي خواهم، با تو نباشم.
تو به من اجازه دادي، با تمام حقارتم، با تمام زشتي هايم، پس به کمکم بيا تا به سمتت آيم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت12:18توسط باران |
خاک

سرتاپاي خودم راکه خلاصه ميکنم ميشوم قد يک کف دست خاک که ممکن بود يک تکه آجر باشد توي ديوار يک خانه، يا يک سنگ روي شانه يک کوه، يا مشتي سنگريزه ته ته يک اقيانوس، يا حتي خاک

همين گلدان پشت پنجره .

يک کف دست خاک ممکن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد وتا هميشه خاک باقي بماند، فقط خاک. اما حالا يک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته ياشد، يک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغيير کند .

واي خداي بزرگ من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم که توي دست هاي خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دميده، من آن خاک قيمتي ام حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسادت ميکردند اما اگر اين خاک، اين خاک برگزيده، خاکي که اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاکي که نورچشمي وعزيز دردانه خداست، اگر همينطور خاک باقي بماند، اگر آن آخر که قراراست برگردد و خود  را تحويل خدا بدهد، سرش را پايين بندازد وبگويد: اي کاش خاک بودم.

يعني اينکه حتي نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم !!

 

 

 يعني اينکه . . . ....... اي خدا آن روز را نياور !!

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت12:10توسط باران |
گفتگو با خدا

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

چه چيزي بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد...

اينکه آنان از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.

عجله دارند که زودتربزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي خود را مي خورند.

اين که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال فراموش شان مي شود آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي مي کنن و نه در حال.

اينکه چنان زندگي مي کنند که گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند که گويي هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم...

به عنوان خالق انسانها مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوست شان داريم ايجاد کنيم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند که احساس شان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست که ديگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

هميشه.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت11:42توسط باران |
آرزوهای من برای تو...

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزو مندم که این گونه پیش نیاید ...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی.

از جمله دوستان بد و ناپایدار ...

برخی نادوست و برخی دوستدار ...

که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری ...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی ...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و

لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی،

به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،

وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد ...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان ...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

هر چند خرد بوده باشد ...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی ...

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:

" این مال من است " ،

فقط برای این که روشن کنی کدام تان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف برانی تا از نو آغاز کنی ...

اگر همۀ این ها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت21:2توسط باران |
درخت سیب

ديشب زير درخت سيب كوچولوى كنار باغچه نشسته بودم و
با نور كمسوى چراغ دم در، زير يه شاخه پر سيب كه خم شده بود رو سرم ، داشتم مينوشتم
هر چى كه به ذهنم ميومد رو مينوشتم .
يه كم كه سياهى كاغذ به نيمه رسيد ، برگشتمو دوباره از اول جمله هايى رو كه نوشته بودم خوندم .
تو همين چند خط چقدر ستاره و آسمون و خاطره و سيب و ... ، چقدر كلمه بود .
ياد حرف يكى افتادم كه چندوقت پيش برام نوشته بود كه ...
چرا دنياى به اين قشنگى به نظر بعضيا اينقدر مسخره و بى معنيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت20:59توسط باران |